امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

50 تا 52 ماهگي

سلااااام نفسي، خوبي؟؟؟؟ شيطونك مامان، آخه چقده تو شيطوني؟ چقددددددد عاشق بازي هستي؟؟ اونم بازي هاي هيجانييييي. به جرات هيچي تو اين دنيا به اندازه بازي هاي هيجاني با حركات آكروباتيك خوشحالت نميكنه! يعني خنده هايي از ته دل ميكني كه هر آدم مغموم و افسرده اي هم به وجد مياد عااااشق نقش بازي كردن هستي، مثلا ميگي من پسرتون نيستم داداش هستم، به منم ميگي خواهر! يه روز ميگي من دكترم! يه روز ميگي خلبانم! يه روز ميگي آشپزم! كلا تو توهم به سر ميبري عشقمممم هر چي ميگيم اسباب بازي هاتو بيار بازي كن ميگي نه خونه به هم ريخته ميشه اسباب بازي ها رو نبايد بريزيم!! اگرم بياري وسط يه گوشه مي چينيشون، فقططط دلت ميخواد با من و بابا بازي كني! تازه يه بار گفت...
26 شهريور 1397

49 و 50 ماهگي

سلاااام پسر شيطون مامان تازگيا تحت تاثير دوست هاي مهد كودكت مدام ميگي دخترا با دخترا، پسرا با پسرا! هي ميگي پارسا گفته با دخترا دوست نباشيم ... چيزي كه من اصلا دوست ندارم و هميشه بهت ميگم دختر و پسر فرقي نداره همه با هم دوستيم، مهم اينه كه كي اخلاقش خوب باشه و بابقيه مهربون باشه صرفنظر از اينكه دختره يا پسر، اما متاسفانه فعلا قبول نميكني و حرف پارسا رو بيشتر از حرف من قبول داري كه البته مطمئنم يه مرحله گذراست يه روز صبح كه داشتيم ميومديم سركار يه ماشين از پشت زد بهمون، فوري گفتي پس چرا سنسور ماشين صدا نداد؟؟ چيزي كه اصلا به فكر من و بابا نرسيد تو اون موقعيت! آخه زبل جون، باهوش جون، عشق جون ميخورمتاااا يه بار رفتي دستشويي اومدي ...
21 تير 1397

تولد چهارسالگي عزيزدلم

سلاااااام ماماني براي چهارمين بار قشنگ ترين روز سال رسيييييد ......... هورااااااا ........ تولدت مبااااااارك عشقم آخه من عاشق تاريخ بيستم ارديبهشتم، چه روزي مهم تر و زيباتر از روزي كه تو اومدي پيشم، عطر تنت كه خود خود خود بهشته رو بوييدم، اون دست و پاي نرم و كوچولوت رو نوازش كردم، اون صورت پنبه ايت كه هنووووز هر بار نگاه كردن بهش قند تو دلم آب ميكنه، اون صداي معصومانه ت كه آرامش محضه، با بزرگ تر شدنت هر بار كه مامان صدام ميكني همه ناراحتي ها و مشكلاتم يك باره نابود ميشن، آخه تو چه قدرتي داري جوجهههه، چطوري ميتوني به تنهايي دليل خوشبختيم باشي، زنده بودنم به نفس هاي تو بنده، خوشحاليم تو سلامتي تو خلاصه ميشه و همه خواسته م از خدا شادي و...
25 ارديبهشت 1397

نوروز 97 و 47 ماهگي عشقم

سلااااام پسر خوشگلم عيدت مباررررك، ايشالا هميشههه سلامت و شاد باشي، دعاي هر روز و هر سال من فقط همينه عزيزدلم امسال تعطيلات عيدمون رو كمي زودتر شروع كرديم و چند روز مونده به سال تحويل رفتيم مشهد، سال تحويل حدود ساعت 9 شب بود كه رفتيم حرم و كلي از حال و هواي معنوي اونجا كيف كرديم. بعدش هم چند روزي رفتيم شمال و كلي خوش گذشت. اولين سالي بود كه به عيدي گرفتن خيلي علاقه نشون ميدادي و هر كس بهت عيدي ميداد ميذاشتي توي جيب خودت! از شيرين كاري هات بگم كه اين روزا خيلي تو توهم سركار رفتن هستي!! صبح ها بهم ميگي من ميرم سركار تو برو مهد كودك ظهر ميام دنبالت يه بار گفتي من دوست دارم بزرگ شدم مدرسه رفتم دانشگاه رفتم بعدش كيف بابا رو بردارم گ...
26 فروردين 1397

45 و 46 ماهگي

سلااااام عشق مامان عشق ترين و شيرين زبون ترين پسر دنيااا، خيلي وقته كه يادم نمياد دنيا قبل تو برام چه شكلي بود. مرسي كه اينهمه قشنگي و آرامش توي اين روزهاي شلوغ من تزريق ميكني، مرسي كه اينقدر دركت بالاست وقتي درس و كار دارم خودت رو مشغول ميكني و حتي يك ذره هم مانع كارهام نيستي، بهت افتخار ميكنم پسر آقاي من. انشالله كه من و بابا هم هييييييچ وقت خواسته يا ناخواسته مانع رشد تو توي هر مسيري كه خودت دوست داري نباشيم يه روز به باباجون گفتي برام موتور واقعي بخر!! باباجون هم برات توضيح داد كه نميشه و ... وقتي اومديم خونه گفتي مامان هر چي فكر ميكنم نميفهمم چرا باباجون برام موتور نميخره!!‌ آخه قربونت برم انقدر خواسته هاتو منطقي مي بين...
22 اسفند 1396

43 و 44 ماهگي

سلاااااااام ماماني؟ خوبي عشقم؟ عزيزدلم اين روزا خيلي خيلي سرم شلوغه اما حتي اگه نتونم بيام وبلاگتو آپديت كنم همه شيرين زبوني ها و شيرين كاري هاتو يادداشت ميكنم كه سر فرصت برات به يادگار بذارمشون تا وقتي بزرگ شدي بخوني و كيف كني، همونطور كه اين روزا عااااشق خاطرات نوزاديت هستي و وقتي برات تعريف ميكنم همه وجودت ذوق ميشه براي شنيدنشون مطمئنم كه اين خاطرات هم بعدا برات كلي جذاب خواهد بود. چند وقت پيش دايي شهريار كمرش رو عمل كرد، الهي قربونت برم كه انقدر مهربوني كه كليييي براش دعا كردي، هر وقت اذان پخش ميشد دستاتو مياوردي بالا ميگفتي الهي دايي شهريار خوب بشه  چند بار كه رفتيم خونشون برات جوجه كباب درست كردن ديگه هي ميگي بريم خونشو...
20 دی 1396

41 و 42 ماهگي

سلااام ماماني  اميدوارم الان كه داري اين مطلبو ميخوني سلامت و شاد باشي عشقم  از شيرين زبوني هات بگم كه يه روز كه داشتيم از بيرون برمي گشتيم خونه گفتي اخه چرا بريم خونه در رو به روي خودمون ببنديم؟؟ حالا خوبه شما مثل مامان باباي كارمندت شش صبح از خونه خارج ميشي مامان و تايم كمي رو توي خونه هستي. يه روز داشتم نصيحتت ميكردم كه وقتي با بچه ها بازي ميكني وسايلت رو شريك بشي باهاشون، همه حرفامو تاييد كردي، آخرش گفتم حالا وسايلتو به بچه ها ميدي؟ خيلي جدي گفتي نخيررررر  يه روز كه خوب غذا ميخوردي و منم خوشحال بودم گفتي خوشحالي غذا ميخورم؟؟ گفتم اره، برگشتي گفتي مشخصه!!  يه مدت به جاي چه خبره ميگفتي كشبره كه بعد چند ر...
30 مهر 1396